محمد رحيمي

محمد رحيمي در سال ۱۳۴۶ خورشيدی در ولايت سرپل به دنيا آمده است .


زين پس كجا بجويمت اي مهربان، تو را
در كوچه هاي غمزدة بي نشان تو را
در دهمزنگ يا پلچرخي و گورها
يا تاكواي كابل و دارالامان تو را
چشمان خونگرفتهء ما جستجوگران
در غارهاي مخروبهء باميان تو را
در خانه هاي مخروبهء خاك خورده نيز
در دشتهاي ليلي نامهربان تو را
فرهاد مردگان وطن داد ميزنند
در گورهاي گمشدهء غازيان تو را
دوشيزگان به عشق تو معجر كشيده اند
در چشم خويش سرمهء سرخ زمان تو را
دشتي پر از شقايق زخم است پيكرت
از بس كشيده اند به خون دشمنان تو را
دنياي دون نشان زدهات تا كند ترور
با موشك درنده و بمب كلان تو را
ياران جدا نشان زده و دشمنان جدا
يعني كه ميزنند تمام جهان تو را

  
نویسنده : aatash ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٠


ناصر طهوری




با انتشار «نقش آفتاب» ، هشتمين گزينهء شعری محمد ناصر«طهوری» شاعر شناخته شده و غزلسرای محسوس افغانستان از چاپ برامد.
بايد افزود که طهوری زنده گی نامه شاعرانه اش را منظوم ساخته و شان الهام سروده هايش را نيز در اين گزينه با زبان لطيف شعر بيان کرده است که دو گزينهء ديگر شعريش به نامهای «برگی در جويبار» و «جلوهء خدا»از همين ويژه گی شاعرانه برخوردار اند و مورد پذيرش و استقبال اکثريت شعر دوستان قرار گرفته اند. فريبا سرلوری


محمد ناصر طهوری در سال ۱۳۲۴ خورشيدی در شهر هرات زاده شد . در هرات در ليسه سلطان به آموزش دوره عالی پرداخت و بعد در کابل از مکتب فراغت حاصل نمود . طهوری در رشته ژورناليزم و ادبيات تجارب زيادی به سطح فوق دکترا دارد . او کار های ژورناليستی اش را نخست در روزنامه « اتفاق اسلام» هرات آغاز نمود و در اواسط سال ۱۳۵۴ به عنوان معاون مجله« پشتون ژغ » (ارگان نشراتی راديو تلويزيون افغانستان ) و دو سال بعد به عنوان مدير مسوول آن نشريه مقرر گرديد. در سال ۱۳۵۷ نام مجله از « پشتون ژغ» به « آواز » تغيير يافت و طهوری در همان پست باقی ماند و تا سال ۱۳۶۹ به اين کارش ادامه داد. در پاييز همان سال به حيث ناقد برنامهء جوانه های هنر و ادبيات راديو آغاز به کار کرد و تا اخير سال ۱۳۷۰ شعر های شاعران جوان را از نگاه اوزان عروضی ، نيمايي و ديگر فنون ادبی مورد نقد و بررسی قرار ميداد . طهوری در اخير همانسال به حيث آمر عمومی انترناتها « مکاتب داراليتام افغانستان » در سفارت افغانستان در تاشکند به کار آغاز نمود که تا هم اکنون با خانواده اش در همان شهر اقامت دارند . از سروده های وی بيشتری از آوازخوانان نام آور راديو و تلويزيون به عنوان تصنيف سود جسته اند که معروف ترين تصنيف آن « وطن عشق تو افتخارم » است .



سرود وطن

و طن! عشق تو افتخارم
و طن! در رهت جان نثارم
وطن خاک پاکت بهشتم
وطن گلخنت لاله زارم
به من هر کجايی که باشم
تويی جانفزا ای ديارم
وطن عاشقم بر شکوهت
به از دُر بود سنگ کوهت
وطن قلب من هستيی من
بود رگ رگم پُر زخونت
ز تو همچو گل بشکفد دل
اگر در خزان يا بهارم
و طن عشق تو افتخارم
وطن در رهت جان نثارم

از طهوری اين آثار به نشر رسيده است:
شعلهء بلخ « ۱۳۴۴ کابل، چاپ دوم ۱۳۴۷ کابل، چاپ سوم ۱۳۷۵ايران »
دريای آتش« ۱۳۶۲کابل »
آوای کودکان « ۱۳۶۳کابل »
گرد نقره
آبشار شب
برگی در جويبار
جلوهء خدا
نقش آفتاب « ۲۰۰۲تاشکند »

بهار کابل

نه شگوفه بر درختی ،نه گًلی به شاخساری
نه شميم عطر بيزی ، نه نسيم نوبهاری
نه طراوتی به باغی،نه حلاوتی به راغی
نه ز ابر تيره اشکی نه نمی به جو يباری
نه به ديده سرو نازی، نه نگار دلنوازی
و نه آه جا نگدازی،که به دل زند شراری
مگر اين ديار گلگون همه آب خورده از خون ؟
که به جای باغ پر گًل ،همه جاست خار زاری
و طن ارچه هست جنت همه در گريز از آنند
چه عذاب ديده خلقی ؟و چه دوزخی دياری
همه آشيان گذارند همه خانمان گذارند
که بر أشيانهء شان، زده دست کين شراری
نگشا ار در صلح،اسفا به حال ملت
نوزد نسيم مهر ار، چکنم چنين بهاری


بی لنگر
ديو انهء دلبر شدم، ای دوستا ن ای دوستان
بی پا شدم بی سر شدم، ای دوستان ای دوستان
با اينهمه درمانده گی ، در بحر توفانزای عشق
کشتی بی لنگر شدم ، ای دوستان ای دوستان
آن دختر شعر آفرين، خوش شعر ميخواند ببين
محوش منِ مضطر شدم ، ای دوستان ای دوستان
او شعر را جان ميدهد، دل برسخندان ميدهد
از او سخن گًستر شدم ، ای دوستان ای دوستان
شاگرد پير بلخی ام،در عاشقی ازجان و دل
مشتاق آن رهبر شدم ،ای دوستان ای دوستان
ای اهل عالم بنگريد، از عالم تان رفته ام
در عا لم ديگر شدم ،ای دو ستان ای دوستان
با جاودانی عشق خود، با آسمانی عشق خود
بر آسمانها بر شدم، ای دوستان ای دوستان
همچون «طهوری » عاشقم در عشق بازی صادقم
من، عشق را مظهر شدم ، ای دوستان ای دوستان

  
نویسنده : aatash ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٠


داود حکيمی



داود حکيمی :

در آغاز بحبوحه انقلاب در جاغوري (غزني)‌ متولد شده ام. هژده ساله بودم كه زادگاهم را به سمت يك سراشيب گنگ ترك گفتم كه سه سال اول آن را در پاكستان ماندم. صنف دوازده را خونده ام و در كنار آن مدتي زيادي را در حوزه بودم كه به خاطر عدم تحمل مسئولين حوزه (پاكستان) بعد از مدتي، بطور غير مستقيم اخراج شدم و به ايران آمدم. دوسال ادبيات شعر را در ايران خواندم و اينك دوسالي است كه در اروپا مي باشم، جائي كه امروزها براي عشق حتي مرثيه هم نمي‌خوانند. اولين مجموعه شعرم بايد نمرد و زيست ميباشد كه امروزها حرف چاپ آن در تهران به ميان آمده است. دومين مجموعه ام عشق و گندم خواهد بود كه امروزها روي آن كار ميكنم. عکس و معرفی از فانوس


غرور جاده
در اين مسير گرچه من و تو پياده ايم
اما يقين غرور سرافراز جاده ايم
از سنگلاخ پُرخم و پُر پيچ دل مزن
وز صخره ها مترس که ما کوه زاده ايم
طوفان نشان کوچکی از های و هوی ماست
ما سر به سنگ ساحل دريا نهاده ايم
آورده روزگار که اينگونه من و تو
در کوره های برزخ و آتش فتاده ايم
ورنه برای مردم افسانهء جهان
ما از ديار خويش گل سرخ داده ايم
فردا که آفتاب برآيد ز قله ها
ما باز صاحبان همان رخش و جاده ايم

شکست نظم

هزار بار من اين جاده را قدم زده ام
هزار بار در اين کوچه و پيچ و خم زده ام
در اين محله که در آن ثبات جاری بود
براي ديدن تو نظم را به هم زده ام
مقصرم همه اش من که در حکومت شب
ز صبح روشن فردای عشق دم زده ام
مقصرم همه اش من مقصرم همه اش
فضای گيچ شبم را خودم رقم زده ام
مقصرم همه اش من مقصرم که چنين
براي ديدن تو نظم را به هم زده ام
مرا به چشمهء مهتاب شستشو بدهيد
که شور تازه بريزد ز نای غم زده ام

  
نویسنده : aatash ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٠