غلام حيدر يگانه
غلام حيدر يگانه
غــريبــانـه هــا
(۱)
پشت آن كوه و كمرها سحر و شبنم هست؟
لانــه ي چلچله و كبك و كبـوتـر هم هست ؟
دامـن پشـته ي سـرخ و بـغــل لاخ زرد
خيمه هاي سيه و سوخته و بيغم هست ؟
رستة بيـد و نخـاب هـوس و پـونـه ي مهـر
تكه اي از دل فردوس درين عالم هست ؟
لب لب كشت، دو، سه بـره و يك سگ، دو گـاو
جمله هستند؟ و كسي گفت كه طفلي كم هست ؟
خـانـة هفتمي و هشتمي از سوي بـاغ
پاكي يوسـف، معصوميت مـريم هست؟
ديمـه ي پيتـو و پاليــز نسـر مي بـالـد ؟
چشم و پستان علفزار و قضا را نم هست ؟
در سواري اثـري هست ز پيـرار و پار
شيهه اي تا كهر پير عمو رستم هست ؟
مي رسد هيچ سري تا فلك و پا تا خاك
اول خلقـت و آزادگــي آدم هست ؟
آسمـان ستـم و كبـر حـوادث تا حـال
در قدمگاه صبوري و قناعت خم هست ؟
(۲)
بر كلبه هاي خاك و پلاس و فنا چه رفت
بـر خيلـواره هـاي رضـاي خـدا چه رفت
بـر آن بـرادران تنـي كلـوخ و سنگ
بر خواهران سكـة ابر و هوا چه رفت
پيوند داشت خـاك فـلاني و اسم دشت
توفـان تند خشم، بران خاكنا چه رفت
از گٍل سرشته بود سر و دست و بام و در
بـر وارثـان اصـل زميـن و وفـا چه رفت
گُل مي شكفت كلك علف چين و خاركن
بر همـدلان و همقـدمـان قضـا چه رفت
يك مشتوار گندم و يك سنگـزار مار
تا باز بر زمين خـدا بر حـوا چه رفت
دود و اجـاق، آيت آغـاز زنـدگيست
پيغمبران وصل، بر آل شما چه رفت
(۳)
رود بيتاب و جگر سوخته در بستر بود؟
دشـت مـرثيـة آتش زده كـوثــر بـود؟
پاك و خاموش و درخشان و تهي بود عالم؟
هول خورشيد دو، سه نيزه به روي سر بود؟
لاي آن بيد ترك خورده و فرسوده باز
مضطرب جوجة يك فاخته و كفتر بود؟
بـود بر دوش «الـف»، بـار غـم مـاشيـندار
مرگ تا خانه «يا» صف زده در سنگر بود؟
تكيه غور به كوهست و كنون هم هر تيغ
پشت معصـوميت و عـاطفه را خنجر بود؟
دور از شهر شما غور قيامت خيزست
رونـق قحط مـدارا و گپ محشر بود؟
سنگ باريد بهـاري و وُبـا زد خون را
ابـر امسال گرانبـارِ دگـر گوهـر بود؟
صوفيه ـ ۲۰۰۴
در سال ۱۳۳۲ خورشيدي در ولايت غور به دنيا آمد. در سال ۱۳۵۶ از رشته دري و انگليسي دارالمعلمين عالي هرات فارغ شده؛ در سال ۱۹۹۴م تحصيل در رشته زبان و ادبيات بلغاري را در دانشكاه صوفيه به پايان رسانيده و از آن زمان تا كنون در اين دانشگاه به تدريس ادبيات فارسي مشغول مي باشند و به كار ترجمه مي پردازند.در افغانستان به عنوان معلم و مامور در غور و سپس به عنوان معاون مجله «فرهنگ خلق» و بعد مدير نشرات انجمن نويسندگان افغانستان در كابل فعاليت نموده است. بيشترين دلبستگي ها را در مشق شعر، قصه براي كودكان و پژوهش فرهنگ مردم دارند.
براي كابل و صوفيه
(۱)
نشست تا به كمـر باغ در قمـر از بـرف
و شام غوطه زد اندر خم سحر از بـرف
ستاره ريز شد اين شهـر آسمـان عادت
و گشت مدرسه ها قند در شكر از بـرف
فواره هـاي تبسم چراغ بندان كــرد
طناب مرمر و سيمينة شجـر از بـرف
دميـد رقت نــور و فرشتـگي از خـاك
عروس نـور و حضورست تاجـور از برف
ز بحـر بيشـه، بجوشيد كـوه مـرواريد
به بحر پيله فـرود برد كوه سر از بـرف
بهار برف همه فصل كهكشان بندست
و نيست مغـرب پائيـز را گذر از بـرف
(۲)
رسيد برف به زانو، شكر كمر را زد
ز قند برف، نيستان دل شكر را زد
چقدر بسط طراوت، چقدر وصـل نقد
كه در هواي كه اين نقشهاي تر را زد
صفا و شور و شرر را چگونه در آميخت
به شيـر صبح مگر شربت قمـر را زد
سپيده هاي عطوفت به شوق ذوق تو
به دار ملك سحـر رايت ظفر را زد
حضور تندصراحت، مهـابت ديــدار
ز فصل دلهـره ها جنگل تبـر را زد
(۳)
به باغ بـام، سحر در سحر ستـاره نشست
ز بـرف تا كمــر بـاغ، مـاه پاره نشست
غبـار نـور به زانوي كـوچه بـاغ رسيـد
پـريد رنگ شب و لال در كنـاره نشست
به جلگه هاي تهي، خيلها چكاوك شـوق
ز گله هاي دهي و صدي هـزاره نشست
شگوفه زار هوس برد كوه و بيشه ز دست
پيـاده گشت زمينگير دل، سواره نشست
چه بـرف، شبنـم آن رازهـاي روشن تست
كه بـر صحيفـه ي اشـراق آشـكاره نشست
کشـود دفتـر دل آسمـان و شعـر سپيد
به رحل صبر زمين، پاره، پاره، پاره نشست
چه حجت دگر از نور خواست خاره ي دل
كه در قيـامت آينـه، سنگـواره نشست
كبـاب فاصله ي كابليـم و صوفيـه، حيف!
دميد مشعله ي صبـح در شــراره نشست
محمدحسین فیاض
محمدحسین فیاض
محمدحسین فیاض از شاعران بسیار خوب ماست. او از بااستعدادترین شاعران جوان دهه هفتاد بود که چندی نیز در مجالس و محافل ادبی مهاجرین، خوش درخشید. کتاب «زیر آسمان کابل» که یادداشتهای سفر او به افغانستان بود در همان سالها چاپ شد و نیز کتاب «سنگر شیختراغ» که مجموعهای بود از خاطرات جهاد به کوشش او، نیز.
اینک فیاض چنان که خود میگوید بعد از فترتی طولانی که در کار شعر و شاعریاش افتادهاست برآن است که شعر و حضور خود در مجامع ادبی را جدیتر بگیرد. امیدواریم که چنین باشد. این چند شعر تازه را برایم فرستادهاست که من نیز پیشکش شما دوستان میکنم. «کاظم کاظمی »
امتحان
کنون که لحظه سبزی از امتحان طی شد
دو پله گام فراتر از آن جهان طی شد
دو پله گام فراتر درست یک منزل
به سمت کعبه، خدا، باغ ارغوان طی شد
کنار حوض پر از آیه های احساسم
و مردی آ مد و احساس ناگهان طی شد
مرا به ُباغ غزلهای خویش مهمان کرد
و راه دیگری از راه کهکشان طی شد
گرفت دفتر من را به یادگار نوشت:
زمان سرد تباهی به گفتمان طی شد
جهان به وسعت یک ده اگر شود چیده
قرار ما پی بهبود آن زمان طی شد
چه با شکوه بگویم گذ شت آ ن روزی
که راه کابل و غزنه ز بامیان طی شد...
...
