<b>لطیف ناظمی</b>


بی ریشه

من تکدرخت شرقی مغرب نشینم
جا مانده آنجا ریشه ام در سرزمینم
خونین چنار بیشهء خاکستر و دود
ز قوم تلخ جنگل جنگ لعینم
اینجا هزار تیر نفرت را نشانم
آنجا دو صد فوج تبر زین در کمینم
دیوان سبز عاشقی هایم ربودند
بیگانهء لب بسته ء تنها ترینم
تبعیدی از باغ بی برگی فتاده
داغ هزاران زخم جنگل بر جبینم
صد سال اگر این آسمان بر من ببارد
من هیمه ء خشکم همین بودم همینم
هرگز نمی رویم. نمی بالم در این خاک
یارب کجا شد ریشه ام . خاکم.‌‌‌‌ زمینم

بازگشت

فرود آمد از اسپ آهنینش مرد
نشست و بوسه بران خاک پر تقدس کرد
دوباره دور و برش دید و شادمان خندید
هواى تازه و نمناک را تنفس کرد
دو گام دورتر از وى به خنده سربازى‏
به گوش رهگذرى، با اشاره پُس پُس کرد
گرفت مرد ره خانه‏اش پس از عمرى‏
نیافت خانه خود، هر قدر تجسس کرد
چه خانه‏یى که پس از سالهاى رنج و تلاش‏
به دستهاى خودش مثل باغ سُندس کرد *
نشست بر سر آوار و زار زار گریست‏
هواى تف زده ظهر را تنفس کرد

کابل ـ سنبله 1381



استاد لطیف ناظمی

/ 1 نظر / 15 بازدید
Fika Zhmay

There's been no time without you. and , without you no time would exist. Here there dosn't matter where I am this is you beating in my painful chest you: my homeland. Ostad Latif Nazemi< may you be grater than ever in your poems.