غلام رضا ابراهيمی

ebrahimi.jpg

غلام رضا ابراهيمی

ديدمش صبح که از کوچهء ما رد می شد
و پس از هر قدمی گيج و مردد می شد
مانده بود اينکه بماند، برود،‌ اما رفت
و مه صبح که بين من و او سد می شد
او به اندازهء تنهايی من دور از من
او چنين رفت و چنان شد که نبايد می شد
با همان چادر مشکی، چمدانی نه بزرگ
می گذشت از نظر و حال دلم بد می شد
گفته بود اينکه سه ماهی به سفر خواهد رفت
عدد از روی نود رد شده و صد مي شد
من سه بار اين نود صد شده را طی کردم
بعد از آن مرگ که بعلاوه ی سيصد می شد

/ 3 نظر / 6 بازدید
دوست

با سلام زيبا شروع كرديد اما پايان آن زياد مفهوم نيست من منتظر بودم شعر دير تر تمام شود. لحن قشنگي داريد.

Homayoon

Very nice poem. i liked it very much. thanks

عبدالله احمدی

ابراهيمی عزيز! شعرت چون احساس لطيفت زيبا و دلنشين بود. اميدوارم هر کجا هستی پيروز و موفق باشی.