اسماعيل خراسانپور


اسماعيل خراسانپورمتولد سال ۱۳۵۱ خورشيدي در ولايت بدخشان افغانستان است. او بيشتري از عمرش را در كابل گذرانيده است. زماني عضو نشراتي نشريه ميهن در كابل بود. در همان سال ها با استاد باختري معرفت حاصل كرد و از خوان اندوخته هاي استاد بهره برد. آغاز جنگ هاي داخلي وي را به زادگاهش كشانيد و سپس او رهسپار تاجكستان گرديد. در آنجا با تني چند به تاسيس انجمن پاسداران فرهنگ آريانا پرداخت . وي اكنون در شهر تورنتوي كانادا زنده گي ميكند .


فصل سبز شعر

اي فصل سبز شعر گذاري به سوي من
لب تشنه ام دوباره زلالي به جوي من
دل سالهاست با تو تنيده ست تار عشق
اين رشته پايدار بود آرزوي من
باز آر عطر رنگ و گل و سبزه و بهار
بر كشت كهربايي بي رنگ و بوي من
اي جبرييل آيه ء زيباي شور و شوق
شعر بخوان به گوش دل فتنه جوي من
اي ساقي سراي خراباتيان مست
شوري بريز و آتش اندر صبوي كن
يك بحر دُر واژه ء فرياد انتظار
يك كهكشان سرور نهان در گلوي من
سوسو زند ستارهء جان در تماس تو
تار است بي شعاع رخت چهار سوي من
شرح غروب و قهقههء صبح و سكوت شب
زيباست در بيان تو اي قصه گوي من
آيينه دار قامت خورشيد اشك من
تصوير سرخ قافله ء هاي و هوي من
صد بار سر به حلقهء زرينت بشكنم
تا آن زمان كه در نگشايي بروي من


مباد

ديگر ز هر چه است ستمگر نشان مباد
در شهر نور سايه اي اهريمنان مباد
عمريست چشمه آيينه دار شفق شده
اين صبح خيره باز نهان زاسمان مباد
عفريت دشت سبز مرا شوره زار ساخت
دگر بهار سنبله ها را خزان مباد
هستند اهل ”تفرقه انداز و حكم ران “
اين رسم ناستوده دگر در جهان مباد
گردن زدند هر چه سپيدار بود و سرو
اين باغ را دگر ستم بي امان مباد
كشتند هر چه بود شبان را و پاسبان
كفتار را به گلهء ما پاسبان مباد
خنجر زدند حنجرهء عندليب را
بر خواب گل زبان ذغن ترجمان مباد
عمريست شب به ديدهء خورشيد خفته است
اميد كم ز خاطر خورشيديان مباد

/ 1 نظر / 8 بازدید
habib

chon sanghha sedaay mara gosh mikoni, sangieo nashanida faramosh mikoni ragbare nau baharyo khabe darichara ba zarbahay vasvasa maghshosh mikoni