باقی قايل زاده

baqi%20qayel%20zada.jpg

باقی قايل زاده متولد سال ۱۲۹۲ خورشيدی در گذر سپاه منصوری های چنداول کابل است . از ليسه صنايع کابل در رشته رنگ آميزی و ديزاين قالين سبک اصفهان ، کاشان و مزار فراغت حاصل نمود و سپس در همان جا به عنوان آموزگار زبان و ادبيات دری صنوف عالی مصروف خدمت گرديد. علاقمندی اش به شعر وی را واداشت تا جمعه شبها در منزلش بزم شعر خوانی راه اندازد . وی پس از مسدود شدن درب ليسه صنايع در فابريکه قند سازی کابل شامل کار گرديد. قايل زاده در سنين جوانی از روشنايی ديده گان محروم گشت و پس از آن گوشه نشين کلبه ء فقيرانه اش واقع کارته چهار کابل گرديد. او زيبا ترين اشعارش را که بيشتر رويه سياسی دارند و رژيم همان وقت را به باد ناسزا گرفته است سروده است و به همين علت چند باری در توقيف خانه دهمزنگ زندانی گرديد. اين شاعر رزمنده در سال ۱۳۴۰ خورشيدی هنگامی که فقط ۴۲ سال داشت زنده گی را پدرود گفت . از او تا هم اکنون دو مجموعه شعری آشيان عقاب ( ۱۳۶۲ مطبعه دولتی ، کابل ) و جرقهء آذر (۲۰۰۱ ، انتشارات کاوه ، شهر کلن آلمان ) به نشر رسيده است .
بيجا نخواهد بود اگر چشم ديد يکی از دوستان شاعر، آقای نجيمی را در اينجا نقل کنيم:

در يک شب تابستان در گذر قاضی شهاب محله چنداول کابل حاجی گُل تابش دعوتی به افتخار کسب مرتبت استادی استاد محمد حسين ترتيب داده بودند . استاد محمد حسين علوم موسيقی کلاسيک هندی را در مکتب کلاسيک شهر پتياله هند نزد استاد عاشق علی خان فراگرفته بود و از نزد وی استادی کسب نموده بود. در محفل جمعی که حضور داشتند عبارت بودند از استاد سرور جويا ، استاد ابراهيم صفا ، حاجی غلام سرور دهقان ، حسن جان علاقه دار ، استاد علی محمد فانوس ، استاد محمد افضل رسوا ، شريف پرونتا ، جليل احمد ، ويرجن ابوی ، حميد اعتمادی ، باقی قايل زاده ، محمد يوسف نظری ، مسرور نجيمی « راوی اين خاطره» و عده ء ديگر اشتراک داشتند . استاد محمد حسين در آنشب خوب خواند و محفل را با غزل « بتخانه نشين هستم ، از کعبه سخن دارم » سرودهء عارف وارسته غلام سرور دهقان اختتام بخشيد. در آن هنگام قايل زاده با احساسات شوريده گفت : « حسين جان زنده باد ، استاد هستی و از کشور پهناور هند ، از شهر پتياله ، رهايش استاد عاشق علی خان استاد بزرگت کمال هنر موسيقی کلاسيک هندی را با نشانهای موفقيت برايت داده و مدال نام سرتاج را بدست آورده يي ، من دوست نزديکت ، همبزمت لقب سرآهنگ را برايت تعيين ميکنم و تحفه شاعرانه بهنام ميدهمت و پيوسته نامت استاد محمد حسين سرآهنگ ميگذارم. دوستت دارم از جانب من قبول کن! »
اهل محفل کف زدند و مبارکباد دادند و مهماندار نقل و شيرينی حاضر کرد و نزد بزرگمرد فرزانه جناب حاجی دهقان گذاشت . و از همان روز استاد محمد حسين ملقب به سرآهنگ گرديد.

چنگال باز

نازم آن مشتی که مغز زور مندان بشکند
تف به آن دستی که دلهای ضعيفان بشکند
پنبه را هر دختری زير لگد خواهد شکست
دارد آن پا قدر کاو خار مغيلان بشکند
شيشه بشکستن نباشد افتخار سنگ سخت
سنگ اگر مرد است جای شيشه سندان بشکند
تيغ اگر مويی بُرد ضعف ناتوانايی اوست
قدرت شمشير آن باشد که سوهان بشکند
بينوايان را دريدن سينه نبود کار خوب
هر که با غيرت بود پهلوی گُردان بشکند
خفت کلک است پيچيده به مويی ناتوان
قوت آن باشد که سرزنجير پيلان بشکند
آن دلی کز نوک مژگان بشکند نالايق است
جان دهم از بهر آن قلبی که پيکان بشکند
تند باد ارلانهء بلبل کند ويران چه فخر
آفرين بادش اگر تخت سليمان بشکند
کلبه ء درويش را هر کس توان سازد خراب
خادم آنم که درب کاخ خاقان بشکند
من بلاگردان نيروی جوانانی شوم
کاستخوان گردن گردن فرازان بشکند
مردم با عزم دايم لايق تحسين بود
لعنت و نفرين نثار هر که پيمان بشکند
پيش دانش سحر و جادو زود افتد بر سجود
معرفت آخر طلسم و رمز شيطان بشکند
سفلهء صاحب قدر هرگز سبک نتوان نمود
نيستان کی ارزش رنگ گلستان بشکند
داغها دارم ز استبداد و شادم عاقبت
شوخی شمع مزار ما چراغان بشکند
نور وحدت هر کجا تابنده شد پاينده ماند
پف نيارد گرمی خورشيد تابان بشکند
مصرع بيدل شده مشاطه ء چنگال باز
هر که بشناسد ز دل يک حقه مرجان بشکند
در قيام مردمی پيروز باقی قانع ام
ميرسد روزی که مردم فرق سلطان بشکند

/ 9 نظر / 17 بازدید
ظاهر تایمن

فانوس هنر با سيزده مطلب تازه نشر ماه جدی/جنوری را خدمت فرهنگ دوستان تقديم می کند.

Dost

جناب آتش صاحب عزيز --- اين يادداشت را بخاطری اينجا ميگذارم که بيشترين خواننده فرهنگی و ادبی دارد. غيب گفتن را روا نمی بينم ولی با ظن قوی حدس ميزنم در وبلاگ غيرفعال «لحظه ها» کسی ظاهرا با استفاده از نام شخصيت محترم و مهذب ادب و فرهنگ افغانستان يعنی آقای ابوطالب مظفری و نشانی در دری پيامی نوشته که واقعا از لحن سخن و قلم محترم مظفری فرسنگها بدور است. اين شخص هر کسی باشد بايد از آقای ابوطالب مظفری معذرت بخواهد. واقعا حيف آدم می آيد وقتی مي بينيم که وبلاگهای ادبی افغانی روزتاروز صحنه بی ادبی و تروريزم قلمی شده ميرود. آخر اينگونه برخورد با مردم قباحت دارد.

گل بابا

باسلام . وبلاگ جالبی داريد . نظر تان در باره شعر (دلتنگی های دختر افغان ) برايم مهم است .

youssef

سلام. لطفا از عکاسخانه نويسندگان معاصر ايران ديدن کنيد

www

آیا شما هم القاب افتخاری اعطا میکنید ؟ مثلا منتقد افتخاری !

بارانه

سلام ... ببخشيد اگر امکان داره می فرماييد آدرس بلاگ های دوستان افغان رو از کجا می شه داشت؟

ghazale

وااااااااايوچه وبلاگه جالبی .خوشحالم که اينجا رو پيدا کردم.به وبلاگ من هم اگه سر بزنيد٬خوشحال می شم.

زبان دراز

سلام آتش عزيز بنده دچار سرگردانی و سردرگمی زيادی گرديده ام آمدم سلامی عرض کنم ضمنا دوست عزيز مان کوشان هم عزم سفر اين دنيای مجازی دارد يک کاری کن که بماند

ghazale

وبلاگتان زيباست اما چرا سياه؟ميدانم کشور تان سرگذشت غمگينی دارد.ولی اين رنگ قطعاً رنگ فردای افغانستان نيست.شما بايد رنگ مدينهء فاضله تان را برای اينجا انتخاب کنيد.از خواهرم پرسيدم:مدينهءفاضله ات چه رنگيه؟ گفت:سبز. ومادر در جوابم گفت:شهری آکنده از رنگهای سبز٬ آبی و طلايی که در هاله ای از مه فرو رفته.راستی٬مدينهءفاضله>شما چه رنگيه؟